هر طلوع آفتاب برایم بشارتی از سلامتی توست
و هر غروب غم دوریت را به یادم می آورد
و من از غروب متنقرم و عاشقم بر طلوع
"پرندگان که می خوانند و باران که می بارد با خودم میگویم
حتما حالش خوب است که همه چیز این گونه زیباست"
و همین برای من کافی است که تو سلامت باشی
نمی خواهم به زیبایی چشمانم و مهربانی دستانم اسیر باشی
دوست دارم همیشه آزاد باشی و ببینم که
چگونه مانند آذرخش می درخشی ...
مثل همیشه و حتی بیشتر از همه وقت دوستت دارم
با اینکه دور از دیدگانم هستی
حالا که از تو دورم تازه می فهمم که
چقدر بدون تو وسعت تنهایی من زیاد است
اما یاد تو هم دنیایم را زیبا می کند و من با آن به تنهایی بسی شادم
یاد تو را کسی از من نمی تواند بگیرد
روح زندگی من تو هستی و این خیلی زیباست
"من در اندوه لذتناک تنهایی غوطه می خورم
و خاطره ی دستهایت هنوز مال من است"
خاطره ی دستانت و برق چشمانت و مهربانی نگاهت
فراموش نشدنی ست
هنوز از بوی تو مستم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 14:20 توسط مهتاب
|
من در خود حل شده ام
بسان رنگ در آب
و درست بسان رنگ در آب رنگی دگر گرفته ام
گاهی رنگم از سر شوق صورتی
و گاهی از روی غم زرد است
اما همیشه رنگی به چهره دارم
که حالم را نمایان می سازد
پنهان کردنی نیست
دیرگاهیست که رنگ من
رنگ عشق به خود گرفته ام
من نه شادم نه غمگین
فقط عاشقم
آری من عاشق شده ام
بسان زمین که عاشق باران است
و مرتب تکرار می کنم
بر من ببار باران ...
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 12:11 توسط مهتاب
|
چه بیتابانه تو را طلب میکنم
افسوس که از هر دیداری خالی ام
در بستری که عشق زلال نیست
شانه هایت بهانه ای برای دلتنگی شده است
هنوز در فکر آن نگاهم
گاهی سوال میکنم از خود
که تو در قلب من چه میکنی
درنجوای خسته دلم
اوازیست که دم به دم تو را میخواند
من در چهارسوی باد ایستاده ام
شعرهایم روشن نیست
از که سخن می گویم
نمی دانم
فقط میدانم از تو
تو که مرا با خود به دوردست ها بردی
و سپس رها کردی
تو که درتمام جانم ریشه دواندی
اکنون بر چهار راه زمان دور ایستاده ام
من از تمام آزادیها گذشته ام
خانه را روشن میکنم
و بعد می میرم
تو مرا با آواز پرندگان آشنا کردی
با همان پرندگان کوچ کردی
برای همیشه
حتی اگر تا آخر دنیا تنها بروم
خاطر تو را تنها نخواهم گذاشت
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 13:56 توسط مهتاب
|
یادت می آید آن شب های رویایی که با هم بودیم
من مست چشمانت بودم و تو در اندیشه بیداری
وقتی تو نبودی
من مرگ تدریجی رویاهایم را به چشم دیدم
کاری از من ساخته نبود
من برای خاطرات و یادگاریهایمان مجلس ختمی گرفتم
و همه را به زمان سپردم
دوان دوان خود را به کوچه ی خاطر ه مان رساندم
و از دور سایه ی غمگین تو را دیدم
چه با وقار و متین بود
چه صبور و آهسته گام بر میداشت
مثل همیشه
به یکباره حضور رنگین تو را حس کردم
دنیای من بار دگر آبی شد
و بار دگر متولد شدی
آری تو دوباره در من متولد شدی
و من چه مست و خوشبخت شدم
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 9:1 توسط مهتاب
|
هیچی ندارم که بنویسم
وقتی نیستی واژه هام تهی هستند
وقتی نیستی دنیای من سیاهه و رنگی نداره
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 0:44 توسط مهتاب
|
"زمستان
سر آغاز نگاه های سرد تو بود"
و دنیای خیالی من
چه مظلومانه شکست
به کسی نخواهم گفت از تو
و دنیای شیرینی که برایم ساخته بودی
این اولین شعری نیست که برایت میگویم
و بی شک آخرین شعر هم نخواهد بود
تو سر آغاز شکفتنم بودی
و شروع پژمردنم نیز
اما می دانم
هیچ چیز مانع دوست داشتن تو نمی شود
باور کن ....
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 23:18 توسط مهتاب
|
معجزه کن که گرگان در کمیند
تا بر هم درندم
معجزه کن
بیهودگیست زندگی
مرا زود به زندگی هل داده اند
حال
من مرده ام
یک پرنده مرده
به دردی نمیخورد
من سالها بود که در گذشته بودم ....
از خود عبور می کنم
چون نور از شیشه ...
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 9:6 توسط مهتاب
|
من اما دلم گرفته
از من دلگیر مشو
وازه هایم تهی از شادی ست
من پر از هق هق شده ام
حق داری اگر دیگر مرا نخواهی
اما دلتنگم
تنهایم
بنگر که میروم
دیگر باز نخواهم گشت
همیشه به دنبال سکوت بودم
اما حالا همه ی زندگیم پر از سکوت شده است
فکر میکنم
اما این ان سکوتی که پی اش بودم نیست
خدایا مرا چه میشود
خسته ام از حرفهای تکراری
این روزها به هر بهانه ی کوچک
زود به هم میریزم
تمام درونم داغون میشود
اما باز لبخندمیزنم
خسته تر از آنم که تقلا کنم
دلشکسته تر از انم که دوباره شروع کنم
مهربانم لطفا اینجا منشین
بر سنگهای سخت ساحل قلبم منشین
جایت بد است
تو طاقت جای سخت نداری
تو طاقت موج نداری
روزگار بد بازی را شروع کرده است
من اما
سنگ شده ام
با اندکی سکوت
اندکی تامل
همه چیز درست میشود
با لبخند کمرنگم خودم را گول میزنم
این روزها مشتی عکس دنیایی خاطره و آهنگ ها شده اند همراه من
میخواهم به آسمان تو برگردم
آنجا که دیگر کسی آ شنای کسی نیست
آنجا که دیگر مرگ تلخ نیست
و آتش سوزنده
این همه دلداگی در متن پنهان شده است
من اما باز تنهایم
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 9:4 توسط مهتاب
نهالی سست را مانم
که هر نسیمی برایم طوفانی ست
معجزه ای نیست
تنها درختی هستم
که پاییز بر من توفیده است
تند بادها بر من کوبیده اند
هر کس به نوعی حیاتم را به یغما برده است
انتظارت از من برا ی چه است
معجزه ای نیست
برگهایم فرمانم نمی برند
نفرین شده ام
به کدامین گناه
ریشه هایم از ر ستن سر باز می زنند
نفرینتان باد ....
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 9:2 توسط مهتاب
|
هر بهار متبلور می شدم
افسوس چند بهاری ست تبلورم کدر شده است
مار در آستین دارم
پیراهنم خانه ی عنکبوتیانی ست که هر از گاه
با نیش خود آزارم می دهند
خلاص شدنی در کار نیست
تبلوری هم در کار نخواهد بود
اما میدانم
مجموعه پیوسته روزان و شبانی خواهد رسید
که آسمان چتر شبم باشد
و آفتاب پیرهنم
من اما تنها خواهم شد
صدای پای باد آزارم خواهد داد شاید
شاید
نمیدانم
آیا شبی فرا خواهد رسید
که خود باشم
زهر در ترانه ام پیداست
میدانم
شاید تو هم میدانی
اما به روی خود نمی آوری
من اما عریان خواهم شد
تا به پایان جهان دست یابم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 11:28 توسط مهتاب
|